یکسال پیش...

دختر کوچولوی عزیزم

دیروز یکساله شدی...هر چند شاید برایت مفهوم نبود چرا اینقدر دور و برت شلوغ شده بود و همه برایت دست می زدند...هر چند فکر کردی آن بادکنکها و حبابها و شعر خواندن ها مثل بازیهای هر روز است..هر چند متوجه نشدی آن کیک خوشگل با به به هایی که قبلا خوردی فرق دارد...هر چند مثل همیشه شاد بودی و خندان و بازیگوش ...و دیروز با بقیه روزهای خدا برایت فرقی نداشت...

اما برای من و همه عزیزانی که دوستت دارند روز تولدت بود و متفاوت با همه روزها...چون یکسال بزرگ شدی...یکسال خدا توان مادری را به من داد...در روز تولدت 12 قدم راه رفتی بدون اینکه زمین بخوری...

یکسال پیش این موقع از بیمارستان به خانه آمده بودم و تو آن موقع حتی لبخند زدن هم بلد نبودی.

خدایا کمکم کن بتوانم زهرای عزیزم را آنطور که باید, پرورش دهم.

(یک تولد دیگر هم بعد از ماه رمضان برایت می گیرم...بقیه آنهایی که دوستت دارند...مامان نسرین...بابا امیر...خاله ها و دایی ها و همسرانشان...امیرمحمد و حسین و ...)

/ 12 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ربولي حسن كور

سلام تولدش مبارك اميدوارم خدا هردوتونو براي هم حفظ كنه ضمنا اميدوارم از اين به بعد زودتر آپ كنين!

جوراب پاره و انگشت ازاد

مبارک باشه تولدت خاله جووووووووووووووووووووووونم

فائزه

تولد دختر کوچولوت مبارک باران جون...مطمئنم والدین شایسته ای مثل شما دختری تربیت می کنند که بعدهامایه افتخارشون میشه...روی ماهش رو می بوسم...[گل]

هلیا

تولد دختر کوچولوتون مبارک باشه[هورا] خدا نگهش داره براتون[چشمک]

مسافر کوچولوی شهریور

تبریک وبلاگی یه مزه دیگه ای داره! تولدش مبااااااارک![قلب] چقدر زود گذشت از اون روزی که یکسال پیش زهرای عزیز رو وقتی حدود یه ربع از تولدش گذشته بود و داشت با صدای بلند حضورش رو اعلام میکرد دیدم... بعدا یادم باشه بهش بگم اولین فیلم رو من ازش گرفتم![چشمک][قلب] انشاا... همیشه خندان و سلامت باشه[گل]

امیرو

سلام امروز تولدمه کادو یادتون نره

شهرزاد

سلام عزیزم /خیلی لذت بردم لینکت کردم

مجید

طاعات قبول .. عید شما مبارک [گل]

قلب یخی

و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید. آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم.