مادرانه

سه تا کتاب رنگی رنگی جلوی زهرا می گذارم و یک کتاب بی ریخت علمی(!) دست خودم می گیرم که بخوانم...نیم نگاهی به آن کتابها می اندازد و می آید سراغ کتاب من!

 

دورش را با اسباب بازیهای جور وا جور شلوغ می کنم و وقتی می بینم سرگرم بازی شد آرام آرام به سمت اتاق می روم...هنوز پشت میز کامپیوتر ننشسته ام که چهار دست و پا کنان در چارچوب در پیدایش می شود و در حالیکه صدایش را سعی می کند خشن کند انگشتش را به سمتم می گیرد و دعوایم می کند!!!

 

عصر شده و بالاخره بعد از چندین فقره تلاش نا فرجام, موفق می شوم بخوابانمش...می خواهم بروم سراغ کتابم ...اما قار وقور شکم  یادم می اندازد که هنوز ناهار نخورده و در واقع نپخته ام! دست از پا دراز تر عازم آشپزخانه می شوم و مشغول کارهای عقب افتاده...ناهار که آماده شد هنوز "بسم الله..." را نگفته ام صدایش از اتاق می آید که یعنی :"من بیدار شدم..هر کاری داری رها کن و بیا من را ماساژ بده!"

این روزهای سخت و شیرین برایم ارزشمندند و غنیمت...و می دانم که بعدها دلتنگشان خواهم شد.

/ 19 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.الف

نازناز خاله از بچگی سرش کلاه نمیره این که خوبه [ماچ]

زندگی جاریست ....

سلااااااااام معلومه که زهرای کوچولوی خوشگلمون ماشالا خیلی باهوشه. خدا حفظش کنه[قلب]

سما

چه قشنگه...حس مادری..با تمام سختیهاش...!

مسافر کوچولوی شهریور

این صدا خشن کردن و انگشت تکون دادنش الان دقیقا جلوی نظرمه! بسیار عزیز و دوست داشتنی است این کوچولوی نازنین[قلب][گل]

mori

اومدمو دیدم مادر شدی... مبارک...

کاریابی

سلام از تمامی افراد جویای کا و کسانی ک قصد جذب افراد خاصی رو دارند دعوت میکنم از سایت ما استفاده کنند برای حمایت از ما میتونید ما رو لینک کنید