گاهی فکر می کنم ارزشش را داشته...

چند هفته قبل دختر جوانی بخاطر درد مختصر قفسه سینه و تنگی نفس اومد درمانگاه.چند ماهی بود که این مشکل رو داشت و می گفت گاهی تب می کنه (که البته مادر بزرگش که همراهش بود از این مورد مطمئن نبود)و دکتر هم زیاد رفته بود ظاهرا.معاینه اش مشکل خاصی نداشت و خودش هم خیلی اضطراب داشت.یک آزمایش خون نرمال هم همراهش بود.بهش میخورد که علائمش هم از اضطرابش باشه.با اینحال براش یک عکس قفسه سینه نوشتم.هفته پیش تازه عکس رو آورد و می گفت که در این مدت یکبار دچار تب و تشدید تنگی نفس شده که رفته به یک بیمارستان و به گفته خودش یک متخصص ویزیتش کرده.گفته بودند عکسش مشکل نداره و براش درمان پنومونی (ذات الریه) تجویز شده بود.اون موقع هنوز در حال مصرف داروهاش بود اما مشکلش هنوز ادامه داشت.عکسش به نظر من نرمال نبود...یه کدورت لوکالیزه...در هر صورت نمیدونم چی شد که به TB شک کردم و یک نامه برای مرکز نزدیکمون نوشتم و بیمار رو برای آزمایش خلط(جهت تشخیص سل) معرفی کردم.امروز همکارمون که در اون مرکز کار می کرد رو دیدم و بهم گفت هر سه نمونه اون بیمار مثبت بوده و درمانش از همین امروز شروع شده.

یه حس خاصی در اعماق درونم احساس کردم که در یک لحظه باعث شد به این نتیجه برسم پزشکی ، ارزش همه استرسها و بیدارخوابیها و دردسرهاش رو داره.

/ 23 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساراناز

سلام ننه یه وقت نگی بچه دارما . یه نوه به نوه هات زیاد شد سر جم شدن 4 تا . [نیشخند]

مهسا

سلام من مهسام اگه هنوز یادتونه مهسا رو... باز هم نوشتم باز هم خوشحال می شم بهم سر بزنین شاد باشی خدانگهدار

ساراناز

عجبا از قدیم ننه ها میومدن سراغ بچه ها حالا من دس 4 تا بچه رو بگیرم بیام پیشت . نوه هات هی دارن زیاد میشن . ددی باران چی میکنه [نیشخند]

حسین

سلام واقعاَ خسته نباشی موفق باشی

خاله آذر

این حسو خیلی خوب اومدیا.....یعنی دو دندونه آدمو حال میاره!

بارون

ما باید به داشتن خانم دکتری چون شما افتخار کنیم... ایشالله همیشه تو کارتون همین جور موفق باشید.

الی

منم امیدوارم در آینده بعد اون همه سختی این حسو داشته باشم .