هچچچچووووووووو

امروز از صبح در حال ویزیت مریضهای سرما خورده بودم

و حالا که کم کم می خوام جمع کنم و برم خونه...هی عطسه می زنم...هی عطسه می زنم...و باز هم عطسه...

قدیمترها جوان تر بودم و قویتر...کلی بیمار آنفلوانزایی و مسلول و عفونت گوارشی و فارنژیت چرکی و ...در درمانگاه ویزیت می کردم و یک آخ! هم نمی گفتم

هییییییییییییییییی! جوانی کجایی که یادت بخیر؟

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رکسانا

باران جون به سن و سال نیست . عادتتو از دست دادی که با اینهمه ویروس و باکتری دست و پنجه نرم کنی ! دوباره راه میفتی ![چشمک][ماچ]

باران

سلااااااااااااام چه وبلاگ قشنگي داري به منم سر بزن حوشحال ميشم فقط آدرس وبلاگتم بذار كه بازم بيام بهت سر بزنم باي باي...

مجید

ان شالله تا الان خوب شده باشین خانم دکتر [چشمک]

مجید

ان شالله تا الان خوب شده باشین خانم دکتر [چشمک]

شیرین

سلام بزارین یه کم بگذره بعد رزیدنت بشین من دوستانی داشتم که یه مریض درست حسابی ندیده حتی دوران اینترنی رفتن دستیار شدن و اصلا رفتار و برخورد با مریض رو بلد نیستن دیر بشه هم چیزی از دست ندادین راستی چن سالتونه؟

ammar

رکورد روزانه ویزیتتون چند تا مریضه ؟

قلب یخی

و درد که این بار پیش از زخم آمده بود آنقدر در خانه ماند که خواهرم شد با چرک پرده ها با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم و تن دادیم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه مان کردند پس زندگی همین قدر بود ؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ و عمر که هر شب از دری مخفی می آید با چاقویی کند ... ماه شاهد این تاریکی ست و ماه دهان زنی زیباست که در چهارده شب حرفش را کامل می کند و ماهی سیاه کوچولو که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود حالا در شقیقه هایم می چرخد در من صدای تبر می آید. آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند رفتارتان چقدر شبیهم بود در من فریادهای درختی ست خسته از میوه های تکراری من ماهی خسته از آبم تن می دهم به تو تور عروسی غمگین تن می دهم به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده است. پس روزهایمان همین قدر بود؟ و زندگی آنقدر کوچک شد تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم افتادیم.