‌‌باران بانو

حرفهایی از جنس باران...
 
بازگشت یک عدد باران
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  

آب و هوا که اصلا به زمستون نمی خوره...ما هم خواب زمستونیمون نیومد!زبان

اومدم تا کسی خدای نکرده فکر نکنه رفتم برای رزیدنتی بخونم...من رو چه به امتحان تخصص؟!شما اگه روزی ٣-۴ ساعت صرفا برای رفت و آمد به محل کار وقت بذارین و بعد از ظهر خسته و کوفته برسین خونه؛ حاضر می شین با یه سری جوان تازه نفس- که صبح تا شب رو دارن توی کتابخونه ها درس می خونن و شب تا صبح هم تست می زنن و ۵شنبه و جمعه ها هم میرن سر کلاس رزیدنتی- رقابت کنین؟!

خلاصه اینکه بدونین من امتحان رزیدنتی رو گذاشتم برای سال بعد و این مدتی که نبودم فقط به خاطر کمبود وقت بود و از اون مهمتر تلاش برای ترک اعتیاد به اینترنت...چشمک

پ . ن : یه جفت دوقلو رو آورده بودن برای گرفتن شیرخشک.اسماشون بود: یوسف و بنیامین!

خیلی جالب بود برام :)