‌‌باران بانو

حرفهایی از جنس باران...
 
دوست زیاد دوست ندارم!
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱  

وقتی میخوام یک نفر رو به دایره دوستانم وارد کنم یا بعبارتی بعنوان دوست باهاش ارتباط داشته باشم مهمتر از همه ویژگیهایی که داشتنشون برام مهمه یک خصیصه است که نباید داشته باشه و اون "حساس بودن" است( البته به میزان افراطی یا بعبارتی over sensitive بودن). اصلا حوصله ندارم بخاطر هر حرف و شوخی کوچکی یا تا تقی به توق بخوره  طرف بهش بر بخوره!کلا زیاد حوصله هزار جور قید و بند و آداب و رسوم رو ندارم در دوستیها...در مجموع از اونایی هستم که توی لاک خودمم و اگه توی مترو یا خیابون یه آشنا ببینم سعی می کنم منو نبینه!واضحه که این مساله شامل دوستان صمیمیم نمیشه که البته  تعدادشون فوق العاده محدوده!(خوشبختانه)

یکبار این خبط عظیم رو انجام دادم و یه کوچولو روابط عمومیمو بهبود بخشیدم و حالا حالاها پشیمونیم تمومی نداره و به خودم دارم بد و بیراه میگم!

معلومه الان چقدر عصبانی ام؟!