‌‌باران بانو

حرفهایی از جنس باران...
 
همچنان بلاتکلیف!
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٩  

نمی دونم آخرش قراره چی بشه...با هر کی توی شبکه در مورد توقف طرح صحبت می کنم بهم میگه :"حیفه...فقط ٧ ماه از طرحت مونده...همه دارن از تو تعریف می کنند..پرونده ات خیلی مثبته!حیفه که بری..."

نمیدونم اینا که حیفشون میاد به من توقف طرح بدهند چرا یک شبه تصمیم گرفتند یک  دکتر مساله دار رو بفرستند به جای من؟!

جالبه توی این یک هفته از رییس شبکه هیچ خبری نیست و هر چی هست معاونشه که داره این تصمیمات رو می گیره و ظاهرا یا با من خصومت داره یا هوای اون یکی پزشکه رو خیلی داره...!



 
ادامه ماجرا
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٦  

فردا دارم میرم که وسایلمو از درمانگاه جمع کنم...می خوام توقف طرح بگیرم.معاون شبکه(دکتر میم)بهم دو راه پیشنهاد داد: اول اینکه توقف طرح بگیرم و دوم اینکه فعلا دو هفته برم همون مرکز جدید-که پزشکش با سرپرست مرکز دعوا کرده بود و اومده بود بیرون- و قول 90% دادند که بعد از دو هفته من رو برگردونند به یک مرکز نزدیکتر( و البته نه مرکز خودم).رفت و آمدم به اون مرکز جدید خیلی خیلی برام مشکل آفرینه و از همه مهمتر اینکه من اعتمادمو به اینا از دست دادم... رییس شبکه به همین راحتی قول شرف و صد در صدش رفت روی هوا (دکتر میم گفت که رییس شبکه وقتی به شما قول داده در جریان قضیه نبوده!) حالا چطور به قول نود درصد معاون شبکه اعتماد کنم؟

توقع داشت من راه دوم رو بپذیرم اما من گفتم توقف طرح می خوام! اینکه بخاطر یک آدم مشکل آفرین در شرایطی که هیچ نقطه تاریکی در پرونده کاری ام نیست؛باید قربانی بشم اصلا برام قابل قبول نیست.

فقط دلم برای همکارا یا در واقع دوستان خوبم تنگ میشه...اما با قاطعیت برای توقف طرح آماده ام!



 
باران طغیان می کند!
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

دیروز از شبکه زنگ زدند و بی هیچ مقدمه ای بهم گفتند باید نامه پایان کار رو از سرپرست مرکز بگیرم و بعد برم شبکه تا  نامه شروع به کار در یک مرکز جدید رو بهم ابلاغ کنند!قبلا خبر بهم رسیده بود که پزشک اون مرکز مذکور با سرپرست دچار مشکل شده...اما دیروز هر چی پشت تلفن از دکتر(م) معاون شبکه سوال کردم دلیل جابه جایی رو نگفت!گفتم یعنی حق یک پزشکی که در یکسال گذشته داشته به خوبی فعالیت می کرده و به اذعان خودتون هیچ مشکلی باهاش نداشتین این نیست که حداقل براش یک توضیح بدهید و قانعش کنید؟ جواب داد: نه! بنا به ضرورت شبکه، ما هر پزشکی رو بخواهیم جا به جا می کنیم! و تاکید کرد فردا اول وقت شبکه باشم!جالبه که با سرپرست مرکزمون هم هماهنگی نشده بود و ایشون وقتی شنید به شدت مخالفت کرد و گفت من نامه پایان کار به شما نمی دهم.من هم که واضحه مخالف بودم چون جو آروم مرکز و همکارای خوبی که دارم باعث شده بتونم سختی این مسیر طولانی رو تحمل کنم وتازه بعد از یکسال کار با محل و مریضا و همه چیز انس گرفته بودم.اصلا هم از این برخورد غیر محترمانه خوشم نیومد!خلاصه سرپرست مرکز با رییس شبکه-دکتر الف- تماس گرفت و دکتر الف هم مدعی شد که این جا به جایی موقتا بمدت دو هفته بعلت امتحان رزیدنتی است!(کسی اگه فهمید چه ربطی داره به من هم بگه!) وقول شرف(!) داد که بعد از دو هفته من رو برگردونه به مرکزمون.حتی همکارم از سرپرستمون قول گرفت که اگر این جا به جایی موقتیه نباید توی این دو هفته پزشکی رو به جای من بفرستند.

خلاصه امروز روی حساب یک قول شرف داشتم میرفتم شبکه که همکارام خبر دادند که جانشینت رو هم مشخص کردند و از فردا قراره بفرستنش مرکز!طفلکی همکارم می گفت ما درِ اتاق پزشک رو برای اون دکتر باز نمی کنیم و میگیم کلیدش دست دکتر خودمونه...اون یکی می گفت میریم شبکه اعتصاب, یکی از همکارام هم زیارت عاشورا نذر کرده  برای برگشتن من!(شما باشین حاضرین چنین دوستای نازنینی رو بی خیال بشین؟)ضمنا جانشین بنده همون پزشکیه در این ٩ ماهی که از طرحش می گذره ۴ بار بعلت مشکل مرکزشو جا به جا کرده و ظاهرا خیلی پارتیش حسابیه!

دیگه اینجوریا شد که احساس کردم قضیه بوداره و من هم ژن یاغیگریم بعد از مدتها دوباره فعال شد و از همون راهی که اومده بودم برگشتم خونه!قراره فردا تکلیفمو با شبکه تعیین کنم و بگم حالا که بخاطر مشکل یک نفر دیگه، بدون هیچ توضیح منطقی و با زور و کلک می خواین یک نیروی طرحیتون رو که داره کارشو درست انجام میده وهیچکس در مرکز باهاش مشکلی نداره؛ جا به جا کنین  من عطای این شبکه و درمانگاه و طرح رو به لقاش بخشیدم و اصلا دیگه حاضر نیستم بقیه طرحمو بیام اینجا!

والسلام!



 
تو
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠  

از پاسخ من معلمان آشفتند

و ز حنجره شان هر چه در آمد گفتند

اما به خدا هنوز من معتقدم

از جاذبه تو سیبها می افتند!



 
رشته آش بهتر نیست آیا؟
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤  

داخلی رشته ایه که سال اول و دومش فقط در کشیک و بیمارستان می گذره اما خب هر چی بالاتر بری اوضاع بهتر میشه...استرس کارای عملی رو چندان نداره اما باید روز و شب کتابای قطوری بخونی که بینوایان و آناکارنینا رو می ذارن توی جیبشون...تخصص رو که بگیری بازم مردم فرقشو با پزشک عمومی نمی فهمن!اما اگه تا گرفتن فوق تخصص هم زنده بمونی معمولا رشته های با کلاسی از آب در میان!

نورولوژی رشته ایه که باید مثل داخلی اوایلش به زندگی در بیمارستان عادت کنی اما درسهاش حجم کمتری داره و در دید مردم کلاسش بالاتر از داخلیه... مریضاش اکثرا خوب نمیشن و کلا رشته ایه که بیمارهاش و چه بسا رزیدنتاش دپرسن!

زنان رشته ایه که سالای اول و دومش از شدت کشیک و کار زیاد داغون میشی و سالای سوم و چهارم از شدت استرس و باز هم کار زیاد نابود  میشی...معروفه که تنها رشته ایه که در اون شادی و خوشحالی زیاده اما بیشترین امار شکایت هم مربوط به زنان میشه!کلا جو خفنی داره!

پاتولوژی رشته ایه که کشیک نداره و این موضوع در پزشکی یک معجزه است که رزیدنت باشی و بتونی عصر بری خونه تون!استرس نداره و درآمد متخصصینش هم بد نیست...اما باید ۴ سال رزیدنتی رو پشت میکروسکوپ باشی و لام ببینی!مریض دیدن هم کم کم یادت میره احتمالا...کلا دوستش ندارم من!

جراحی رشته ایه که کشیکای سختی داره...هر چی هم سال بالاتر بری مسوولیتش بیشتر و سخت تر میشه...در ۴ سال دوره رزیدنتی باید تقریبا قید خونه و زندگی رو بزنی...حتی استاد هم که باشی ممکنه شب بکشوننت بیمارستان...کارش پر استرسه و آمار شکایت هم در اینجور رشته ها بالاست اما جو شاد تری داره نسبت به اکثر رشته ها...و من دوستش دارم.

چشم رشته ایه که استرس جراحی رو داره اما آینده مالی و کلاسش بسی بهتره...در کل رشته خوبیه اما قبول شدنش جزء محالاته تقریبا!

پ.ن١: دلیل ندارد آدم در زندگی هر کار دوست دارد بکند!

پ.ن٢:یادش به خیر اون قدیما - دوران دانشجویی- با بچه ها در مورد تخصص مورد علاقه مون صحبت می کردیم و هر کی از یه رشته ای اسم می برد؛ یکی از دوستام می گفت: " من دوست دارم یک جی پی ساده بشم!"

(جی پی = پزشک عمومی)



 
بازگشت یک عدد باران
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱  

آب و هوا که اصلا به زمستون نمی خوره...ما هم خواب زمستونیمون نیومد!زبان

اومدم تا کسی خدای نکرده فکر نکنه رفتم برای رزیدنتی بخونم...من رو چه به امتحان تخصص؟!شما اگه روزی ٣-۴ ساعت صرفا برای رفت و آمد به محل کار وقت بذارین و بعد از ظهر خسته و کوفته برسین خونه؛ حاضر می شین با یه سری جوان تازه نفس- که صبح تا شب رو دارن توی کتابخونه ها درس می خونن و شب تا صبح هم تست می زنن و ۵شنبه و جمعه ها هم میرن سر کلاس رزیدنتی- رقابت کنین؟!

خلاصه اینکه بدونین من امتحان رزیدنتی رو گذاشتم برای سال بعد و این مدتی که نبودم فقط به خاطر کمبود وقت بود و از اون مهمتر تلاش برای ترک اعتیاد به اینترنت...چشمک

پ . ن : یه جفت دوقلو رو آورده بودن برای گرفتن شیرخشک.اسماشون بود: یوسف و بنیامین!

خیلی جالب بود برام :)



 
فعلا...
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢  

مدتی این وبلاگ در خواب زمستانی به سر خواهد برد...لطفا بیدارش نکنید!

ممنون



 
بزرگ می شویم!
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  

خواهرم به مناسبت تولدم برام اس ام اس زده:

Birthdays are good for you; statistics show that people who have the most,live the longest!i

 نیشخند

داشتم فکر می کردم یعنی من چند تا جشن تولد خواهم داشت؟

به این نتیجه رسیدم که تعدادش واقعا برام چندان اهمیت نداره اما اون چیزی که برام مهم و حیاتیه اینه که هر تعدادی هست کمتر از تولدهای عزیزانم و اونایی که دوستشون دارم باشه...

پ.ن: ایام سوگواری آقا امام حسین(ع) رو تسلیت می گم.



 
یلدا
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠  

یلدا را جشن می گیریم

چون

نوید کوتاهترین روز سال است

(و روز یعنی آغاز دوندگی ، تلاش، خستگی،فرسودگی و بیداری...) 



 
یک ماجرای غم انگیز
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸  

باز این معاینات دوره ای مدارس شروع شد و فرصت نفس کشیدن هم ندارم روزا...هفته قبل داشتم کاف فشار سنج رو دور دست یک دختر دانش آموز راهنمایی می بستم که مامانش گفت:"دخترم وقت و بیوقت گریه می کنه...همش توی خودشه...شما یه چیزی بهش بگین".خود مامانه هم موقع گفتن این حرف صداش می لرزید.همونطور که گوشی رو میذاشتم توی گوشم با تعجب به چهره غمگین اون دختر نگاه کردم و قبل از اینکه بتونم چیزی بپرسم صدای مادرش رو شنیدم که گفت:"البته پارسال دو تا داغ دیده...!"

یک لحظه ماتم برد؛گوشی رو از گوشم در آوردم و پرسیدم چی شده؟ خود دختره با بغض جواب داد:" داداش کوچولوم رفت زیر اتوبوس شرکت واحد...بابام هم بعدش خودکشی کرد..." اینو گفت و اشک توی چشمای غمگینش حلقه زد...حالا مگه من میتونستم برگردم سر معاینه؟! وا رفته بودم...مادر و دختر هر دو قیافشون شکسته بود...درهم بود...محزون بود...هر کاری گردم به حرفش بیارم نشد.یه کم باهاش حرف زدم.گفتم حق داره ناراحت باشه...حق داره وقتی یادشون میوفته گریش بگیره...حق داره...اما کم کم باید به چیزای دیگه هم فکر کنه...خلاصه یه چیزایی گفتم اما اون چشمای افسرده اصلا تغییری نمی کرد.خودش آخر کار پرسید:"افسردگی دارو نداره خانوم دکتر؟" براش دارو نوشتم اما به مامانش گفتم اگه بهتر نشد ببرتش روانپزشک...از اون هفته تا حالا خودمم افسرده شدم...آخه باباهه فکر نکرده با خودکشیش، این مادر و دختر چجوری باید با این دو تا فاجعه کنار بیان؟

گاهی وقتا اصلا اصلا اصلا شغلمو دوس ندارم... :(