‌‌باران بانو

حرفهایی از جنس باران...
 
آزمون دستیاری
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  

باز هم مثل پارسال حوصله ام نیامد...برای گرفتن سوالات باید تا آخر جلسه بنشینی و من توان 4 ساعت نشستن در یک جا را ندارم!!!

بنابراین باز هم ثبت نام کرده بودم اما نرفتم.

تنها موردی که وسوسه ام می کرد دیدن روی ماه دانشگاه و دانشکده سابق و دوست داشتنی ام بود که از دستش دادم...



 
آغاز سال نو
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  

اولین روزِ کاری بعد از 8 ماه بی کاری(!) حس عجیبی دارد...مخلوطی از استرس اول مهر  و نشاط آخر خردادِ زمان دانش آموزی...

 



 
دعاهای آخر سال
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦  

* خدایا، مرا از هر نوع نفرت و کینه ای که حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها کن، تا با رهایی از نفرت و کینه، بتوانم دیگران را آنطور که هستند، بپذیرم و دوست بدارم.

* خدایا، این توانایی را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگی ام، در لحظه حال و برای آنچه هم اکنون می گذرد زندگی کنم، و زیبایی ها و شادی هایی که هم اکنون از آن برخوردار هستم را با اندیشیدن بیش از حد به گذشته ای که دیگر پایان یافته است، و دغدغه بیش از حد برای آینده ای که هنوز نیامده است، نادیده نگیرم.

* خدایا، مرا به انضباطی درونی متعهد کن، تا بفهمم و بدانم که هر کاری که دوست دارم و از آن لذت می برم را مجاز نیستم که انجام دهم.

* خدایا، نعمت سکوت را بر من ارزانی دار ، تا در آن لحظاتی که طنین زندگی روزمره در درونم آرام می گیرد، نوای دلنشین و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد.

                                                                   منبع:؟


 



 
مادرانه
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٠  

مادر بودن یعنی یاد بگیری همه کارها را یک دستی انجام دهی...!



 
هدیه به آقا صاحب الزمان(عج)
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸  

غروب جمعه رسیده ست و باز تنهایی

غروب این همه غربت چرا نمی آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می زند پس کِی

تمام می شود این روزهای یلدایی؟

کبوترانه دلم را کجا روانه کنم؟

کجاست گنبد آن چشمهای مینایی؟

تمام هفته دلم را به جمعه خوش کردم

غروب جمعه رسیده ست و باز تنهایی...

اللهم عجل لولیک الفرج



 
وصف حال من
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٠  

 قسمتی از داستان" بخاطر عروسک ها" نوشته فیروزه گل سرخی که در مورد خاطرات یک زن از زمان بچه داری اش است :

وحشتم از خنثی شدن و بی حاصل ماندنِ همه تلاشهای گذشته ام حد نداشت.تصور اینکه در خانه با این حجم بی پایان کارهای تکراری، تنها بمانم و بقیه آدمها پیش بروند؛ به گریه ام می انداخت.فکر می کردم من در عمقی غریب به تلاشی بی سرانجام مشغولم و بقیه آدمها سوار قطاری تندرو، دور می شوند.

حریص بودم به همه چیزهایی که دیگر ممکن نبود و برای آینده هم ممکن نمی نمود.برای سفر،سینما،تئاتر،کتاب،رستوران رفتن و حتی خواب!خوابِ ساده؛مفهومی که انگار تا همیشه خدشه دار خواهد بود.خوابِ راحتی که در آن، وحشت له کردن موجودی در میان نباشد...نگرانی سرما نباشد یا گرما،اصلا خوابی منفرد و خودخواهانه باشد!



 
دماغ آدم برفی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  

از آن روزهایی ست که هویج لازم است!

خدا رو شکر



 
مادرانه
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩  

این روزها بعد از رسیدگی به دختر نازنینم - که 24 ساعت از وقتمو در شبانه روز می گیره- کار مهم دیگری هم دارم که دغدغه ام شده و اونم عبارت است از با کمال آرامش و با یک لبخند "نه" گفتن به دوستان و عزیزانی که اصرار دارند محبت خودشون رو با توصیه های مختلف غذایی به من و نی نی نشون بدهند. تقریبا روزی نیست که با دلسوزی از من نخواهند که یه مقدار آب میوه یا خورش کرفس یا کله پاچه یا گز(!) و کلا هر خوراکی خوشمزه ای که خودم دارم می خورم به زهرا بدهم و هر چه هم لبخند می زنم و سعی می کنم بحث را عوض کنم و یا دلایل پزشکی بیاورم هیچ فایده ای ندارد و در نظر آنها تبدیل می شوم که به یک مادر سنگدل که خودش ته دیگ سیب زمینی می خورد اما به دختر 5 ماه و نیمه اش نمی دهد!

خدا رو شکر که خانواده ام چنین مسائلی را قبول ندارند و گاهی به جای من به دوستان دلسوز جواب می دهند.



 
هدیه به آقا صاحب الزمان(عج)
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  

وقتی بیایی

درختان باغچه

صبر نمی کنند تا بهار

شکوفه می دهند صبح سرد ماه دی

عجیب خوب می شود

                روزگار...



 
تولدم مبارک :)
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳  

یکبار دیگر بزرگتر شدم!

یکبار دیگر...یک سال دیگر...

و جشن می گیرم

این نزدیک تر شدن

به آخر را...!