‌‌باران بانو

حرفهایی از جنس باران...
 
دماغ آدم برفی
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  

از آن روزهایی ست که هویج لازم است!

خدا رو شکر



 
مادرانه
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩  

این روزها بعد از رسیدگی به دختر نازنینم - که 24 ساعت از وقتمو در شبانه روز می گیره- کار مهم دیگری هم دارم که دغدغه ام شده و اونم عبارت است از با کمال آرامش و با یک لبخند "نه" گفتن به دوستان و عزیزانی که اصرار دارند محبت خودشون رو با توصیه های مختلف غذایی به من و نی نی نشون بدهند. تقریبا روزی نیست که با دلسوزی از من نخواهند که یه مقدار آب میوه یا خورش کرفس یا کله پاچه یا گز(!) و کلا هر خوراکی خوشمزه ای که خودم دارم می خورم به زهرا بدهم و هر چه هم لبخند می زنم و سعی می کنم بحث را عوض کنم و یا دلایل پزشکی بیاورم هیچ فایده ای ندارد و در نظر آنها تبدیل می شوم که به یک مادر سنگدل که خودش ته دیگ سیب زمینی می خورد اما به دختر 5 ماه و نیمه اش نمی دهد!

خدا رو شکر که خانواده ام چنین مسائلی را قبول ندارند و گاهی به جای من به دوستان دلسوز جواب می دهند.



 
هدیه به آقا صاحب الزمان(عج)
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  

وقتی بیایی

درختان باغچه

صبر نمی کنند تا بهار

شکوفه می دهند صبح سرد ماه دی

عجیب خوب می شود

                روزگار...



 
تولدم مبارک :)
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳  

یکبار دیگر بزرگتر شدم!

یکبار دیگر...یک سال دیگر...

و جشن می گیرم

این نزدیک تر شدن

به آخر را...!



 
...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠  

گویند که نیست از شب یلدا درازتر

...گویا که خلق ، شام غریبان ندیده اند!



 
هدیه به آقا صاحب الزمان(عج)
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥  

آقا

دارد غروب می کند آدم

طلوع کن...



 
مادرانه
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩  

پدرت پائیزی ست

مادرت زمستانی؛

تو اما

قلب تابستان را

به خانه آوردی زهرا



 
عاشورای حسینی تسلیت
ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥  

برادری به تعداد نیست

به میزان معرفت است

یوسف یازده برادر داشت

و امام حسین (ع) در کربلا عباس(ع) را...

 

در این شبها اگر حالی دست داد و اشکی ریختیم برای هم دعا کنیم...



 
مادرانه
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥  

از وقتی آمدی

"خواب"

یک غنیمت کمیاب است

و

غذا خوردن در آرامش

یک "خیال"

اما

تمام خواب و خیالهای دنیا

فدای یک خنده تو

زهرا!



 
لو می رویم!
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱  

وبلاگ دیگری دارم که گاهی حسها و حرفهایی را در آن می نویسم که در اینجا و هیچ جای دیگر بیانشان نمی کنم...دیشب خواب دیدم یکی از پستهای اون وبلاگ رو اشتباهی اینجا گذاشته ام...چنان استرس گرفته بودم و آشفته بودم که خدا می داند...توی خواب دنبال یکجایی می گشتم که برم سراغ نت و اون پست رو پاک کنم ولی نمیدونم چرا هر جا می رفتم هیچ خبری نبود...اصلا انگار به کل قطع شده بود اینترنت کل کشور! بعد هم با خودم فکر می کردم که خب تا حالا خیلی ها خوندنش  یا از طریق گوگل ریدر می خونند  با اونا چکار کنم؟با خودم می گفتم اصلا یجوری برخورد می کنم که انگار هک شدم!باز می گفتم نه تابلوئه! خلاصه بل بشویی بود تا صبح!

حالا همچین پست خاصی هم نبودا...نمی دانم چرا اینقدر دنبال مخفی کردنش بودم؟!